تا به حال کســی برایتان گفتــه است
از حال و هوای رزمندگان
بعـــد از اتمام عملیــات؟
متن زیر را حتما بخوانیم
تا کمی بچشیم طعم فراق را:
به اردوگاه رسیدیم.
همین که از ماشین پیاده شدیم،
چوپانی دواندوان به طرفمان آمد.
یکییکیِ بچهها را میبوسید و گریه میکرد.
اکثر بچهها که زنده مانده بودند،
جلوتر از ما به اردوگاه رسیده بودند.
غبار غم تمام اردوگاه را گرفته بود.
هرکس را میدیدی،
گوشهای کز کرده بود
و زانوی غم بغل گرفته بود.
بیشتر چادرها خالی بودند.
چادرهایی که تا دو روز پیش مملو از نیرو بود،
حالا پرنده در آن پر نمیزد!
بعضی از چادرها دو نفر،
بعضی پنج نفر
و از هفت هشت نفر تجاوز نمیکرد.
حالت عجیبی در اردوگاه حاکم بود.
بچهها پکر و دمغ بودند.
بعضیها سرشان را روی تختهسنگهای اطراف گذاشته بودند
و هایهای گریه میکردند.
جنگِدوستداشتنی|انتشاراتِسورهمهر|خاطراتِسعیدتاجیک|صفحهی ۷۳